بی خبری
هنگام سپیده دم خـروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحـه گری
یعنی که نمودند در آیـینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
خیام
هنگام سپیده دم خـروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحـه گری
یعنی که نمودند در آیـینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
خیام
در شهری پادشاهی بود و می خواست قبرستان شهر را تبدیل به بنایی کند
چاره ای اندیشید که چه کاری انجام دهد تا استخوانهای مانده در قبرستان،
مردم را نگران و در آنها ایجاد حساسیت نکند.
پس همه اهالی شهر را فرا خواند و به آنها پیغام داد که هر کس به هراندازه ای از استخوانهای قبرستان بیاورد هم وزن آنها طلا دریافت می کند.
خلق الله براه افتادند در قبرستان و همه استخوانها را جمع کردند و هم وزن آنها از پادشاه طلا گرفتند.
انسان ساده دلی که در شهر دیرتر از همه از این موضوع خبر دار شده بود
به قبرستان رفت و تکه استخوان کوچکی پیدا کرد و نزد پادشاه آورد
رو به پادشاه کرد و گفت که هم وزن آن یک سکه اشرفی به او بدهد.
بدین ترتیب استخوان را در یک کفه ترازو و یک اشرفی در کفه دیگر گذاشتند
دیدند که کفه استخوان پایین تر است
بعد از آن ۲ اشرفی ، ۳ اشرفی ، ۱ کیسه اشرفی ، ۲ کیسه اشرفی ، ۳ کیسه اشرفی ….
عجب!!! این استخوان هنوز کفه اش پایین تر از این همه طلاست.
حکیمی که در دربار شاه بود گفت : چاره کار در دست من است حالا کفه ها را خالی کنید.
استخوان را گذاشت روی یک کفه و روی کفه دیگر هم یک اشرفی انداخت
کفه استخوان پایین تر بود
حکیم کمی از خاک گورستان را روی استخوان ریخت
گفتند: حکیم چه کار کردی
تو وزن کفه استخوان را بیشتر کردی ولی کفه ها برابر شدند.
گفت :بلی
گفتند: چرا؟
گفت :این استخوان کاسه چشم آدم حریص بود که جز با خاک گور با چیز دیگری پر نمی شد.
سعدی خلاصه مطلب بالا را در دو بیتی زیر بیان می کند:
آن شنیدستی که در اقصای غور
بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنیا دار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
از نگاهی بر دل نازک نشیند غبار
خاطر آینه را آهی مکدر میکند
رهی معیری
بــی هـمــگـان بــســر شــود، بیتــو بـسر نمی شود
داغ تــو دارد ایـــــن دلــــم، جـای دگــر نمی شود
دیــدهي عــقــل مــست تو، چرخـهي چرخ پست تو
گــوش طــرب بـه دسـت تو، بیتو بسر نمی شود
جــان ز تو جــوش می کنـد، دل ز تو نوش می کند
عــقــــل خـــروش می کـنـد، بیتو بسر نمی شود
خــمـر مـن و خـمــار مـن، بــاغ مـن و بـهــار مـن
خــــواب مــن و قــرار مــن، بیتو بسر نمی شود
جـــاه و جلال مـــن تویی، ملکــت و مال من تویی
آب زلال مـــــن تـــــویــــی، بیتو بسر نمی شود
گاه ســوی وفــــا روی، گاه ســـــوی جــــفــا روی
آن مــــنــــی کـــجــــا روی، بیتو بسر نمی شود
دل بنـــــهــد بـــر کنـــی، توبــه کـــنند بشــــکـــنی
ایـــن همه خود تـو می کـنی، بیتو بسر نمی شود
بیتو اگـــر بــــسر شـدی، زیـــر جهان زبــر شدی
بـــاغ ارم ســـــقــــر شــدی، بیتو بسر نمی شود
گر تو ســـری قـــدم شــوم، ور تو کـــفی علم شوم
ور بــــروی عــــدم شـــــوم، بیتو بسر نمی شود
خواب مـــرا ببســته ای ، نقـــش مرا بــشســـته ای
وز هــمـــه ام گـســـسته ای ، بیتو بسر نمی شود
گر تو نباشـــی یــار من، گــشـــت خراب کـار من
مونـــس و غمـــگـــسـار من، بیتو بسر نمی شود
بی تو نه زنده گی خوشم بی تو نه مرده گی خوشم
ســـر زغـــم تو چـون کــشم، بیتو بسر نمی شود
هر چــه بـــگویم ای سنــد، نیست جدا ز نیک و بد
هــم تــو بــگو به لـطف خود، بیتو بسر نمی شود