ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود....!


پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عشاق بود
 

مِهروَرزی تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
 


یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
 

بحثِ سِرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشاق بود
 


پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا برکشند
 

مَنظرِ چَشم مرا ابروی جانان طاق بود
 


از دمِ صبحِ اَزَل تا آخِر شام اَبَد
 

دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود
 


سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
 

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
 


حُسن مَه‌رویان مجلس گرچه دل می‌بُرد و دین
 

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
 


بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد
 

گفتبر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود
 


رشتهٔ تسبیح اگر بُگسست معذورم بدار
 

دستم اندر ساعد ساقی سیمین‌ساق بود
 


در شب قدر ار صَبوحی کرده‌ام عیبم مکن
 

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
 


شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد
 

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

با یاد یار و دیار.........

به مجنون گفت روزی عیب جویی

که پیدا کن به از لیلی نکویی


که لیلی گرچه در چشم تو حوری است


به هر جزئی ز حسن او قصوری است



ز حرف عیب جو مجنون برآشفت


در آن آشفتگی خندان شد و گفت:



اگر در دیده ی مجنون نشینی


به غیر از خوبی لیلی نبینی

قدح از دست مو افتاد و نشکست

شب تاریک و سنگستان و مو مست


قدح از دست مو افتاد و نشکست


نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت


وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

                              بابا طاهر