اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
 

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
 


من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
 

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را


حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
 

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را


غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
 

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را